نمی دونم این سرما برای من استخوان سوزه یا ؟
حتی الان که توی ذهنم چشمها رو بستم یک برگه دایره ای بزرگ لواشک گرفتم و بنا شد سیگارم را بکشم و بعد برسیم به مطالب اصلی ذهنم فقط تا در پشت بام رفت سرمای توی ذهنم هم استخوان سوز است نرفتم همان دم در پشت بام چشمها را باز کردم و یاد و تصویر تمام مکانهایی که دوستشان دارم توی ذهنم چرخ خورد جاهایی که واقعا انجا را زندگی کره ام اینجا نیست ؛خانه کوچه هدایت.
شاید جایی است بر خیابان پاسدارن شهری در جای پرتی از دنیا مشرف به خیابان.
جایی است در مرزن اباد اول جاده کلاردشت - عباس اباد
جایی روی تاب بالای سر ماشین هایی که از جاده زی پایت رد می شوند
یا پشت آن میز های حصیری که رویش بستنی های سرخ شده گذاشته اند
بستنی فروشی خیابان شیوا که بوی گلابش مستت می کرد و دایی و خاله ای که برای بردن بهار پنج شش ساله به انجا باهم مسابقه می دادند و بابای دیپلمات عصا قورت داده ای که خط شلوار و یقه پیراهنش هندوانه را قاچ می کرد شدیدا مخالف این مهر و محبت کوچه بازاری
شب بهار روی شانه مامان توی کلینیک ازتب می سوزد و بابا در تنبیه مامان که؛«گفتم نسپارش دست خواهر و برادرت »می گذارد مامان اواره این کلینیک و آن درمانگاه توی خیابان های خالی و شبزده بچرخدبرای مداوای دخترکش و این میان پیدا شدن سرو کله ی مردکی که از این تنهایی نیمه شب زن و بچه ای تبدار سو استفاده می کند برای باب آشنایی دو زنی مستاصل که با این مزاحم نیمه شب چه کند !
چه ماجرای مضحکی می شود وقتی بابا سر می رسد و کش و واکش مامان که دارد در نهایت ادب مردک را رد می کند در خیالش چیز دیگری می بیند و مردک سمج که می خواهد به خیال خودش کمک کند یا که …
خسته ام بی حالم خوابم می آید انگار سالهاست نخوابیده ام از همان شب تبدار توی اورژانس تا حالا، تا شبی که توی پنجره نشسته ام تا سیاوش برگردد و شام بخوریم - و نا امیدی پشت نا امیدی - وقتی می گوید لازم نبود. می خوردی و می خوابیدی شاید درستش همین بوده شاید آموزه های مامان برای شوهر داری و رفتار اجتماعی چندان کارا نبوده .
همین است که حالا انگیزه ای نمی ماند برای برخاستن از رختخواب و تهیه صبحانه دونفره.
ه می گوید سفر خانوادگی هم خوب است توی ذهنم دنبال معنی واژه 1 می گردم . دخترکم سفر است لابد خانواده خودش را پیدا کرده من باید دنبال یک خانواده جدید بگردم یا بی خیالش شوم حوصله اش را ندارم دیشب تولد ن خانواده جمع نشده بودند دو پسرش بودند خواهرش و دو سه دوست .
با من از خانواده حرف نزن توی زمانه ای که خانواده تبدیل شده به یک مفهوم انتزاعی یک دکور صرفا جذاب برای نما
همه یا خودشان را گول می زنند یا دورریخته اند این بازی ها را
تا مگر بعدها چه شود و دست روزگار چه بازیی برایمان در استین داشته باشد
نیلوفر کاظمی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی